بیهوده بود فکر مرا برگزیدنت
حالا منم و غصه ی از من بریدنت
ای سیب سرخ عشق که در دستان کال من
هرگز نمیرسد به بلندای چیدنت
ای کاش هیچوقت نمی دیدمت ولی
حالا چگونه سر بکنم با ندیدنت
ای شعر عاشقانه ی من بی حضور او
آمد چه زود وقت به پایان رسیدنت.
به او نگو دوستت دارم براش بنويس دوستت دارم اخه مي دوني ادما گاهي اوقات حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته به اين سادگي ها پاك شدني نيست گرچه پاك كردن يه كاغذ از شكستن يه قلب هم ساده تراست ولي تو بنويس
بازيچه دست يار بودن عشق است ! در پنجه غم شکار بودن عشق است! در محکمه اي که يار قاضي باشد! محکوم طناب دار بودن عشق است
یادم باشه که یادت بیارم که یادم بندازی که یادت بمونه یاد بگیری به یاد بیاری که همیشه به یادتم و یادت هیچ وقت از یادم نمیره ................این رو یادت باشه ..............یادت نره دوستت دارم
ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو، سه ماه بيشتر زنده نيست ، ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ، ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق تري ، تنهاتري
چشم وقتی زیباست که دیوانه ی اشک باشد اشک وقتی زیباست که دیوانه ی عشق باشد عشق وقتی زیباست که دیوانه ی تو باشد تو وقتی زیبایی که دیوانه ی من باشی
هرگز هيچ حسرتي در دنيا اينچنين يکجا جمع نمي شود که در اين سه واژه ي کوتاه: او - دوستم – ندارد
دهکده اي آتش مي گيرد همه دودش را مي بينند اما وقتي قلبي آتش مي گيرد کسي شعله اش را نمي بيند
تقديم به تو که هنوز تکه اي از آسمان در چشمانت
جرعه اي ازمهر در دستانت و تجسمي زيبا از
خاطرمعبود ارغواني دلت به يادگار مانده است
نخستين چکه بلند ناودان يک احساس را در قالب کلام
بر روي حجم سپيد اين دفتر مي ريزم و به آستان
نيلوفري قلب زلالت هديه ميکنم.
بهترینم تولدت مبارک.
جان فدا کردن براي دوست چندان مشکل نيست،پيدا
کردن دوستي که ارزش جان فدا کردن را داشته باشد
مشکل است.
پرسيدم عشق چيست ؟گفت:اتش است.گفتم مگرآن را
ديده اي گفت :نه در ان سوخته ام.
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد
يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته
ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف
نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد
نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل
کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند
روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه
طاقت بياره .
يه روز عشق و فضولي و حسادت و ديونگي با هم قايم موشک بازي مي کردن بعد فضولي حسادت رو پيدا مي کنه حسادت از روي حسوديش به ديونگي ميگه عشق پشت گل سرخ قايم شده ديونگي خاري رو بر مي داره و به طرف عشق پرتاب ميکنه و عشق براي هميشه کور ميشه ديونگي قول ميده تا اخر عمرش پيش عشق بمونه و تنهاش نذاره و قول ميده جاي چشم هاي عشق باشه براي همينه هرکي عاشق ميشه ديونست
وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود.... دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.
وقتي معلم پرسيد عشق چند بخشه؟ زود دستم رو بالا گرفتم گفتم: يك بخش. اما از وقتي كه تو رو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه: عطش ديدن تو.....شوق با تو بودن.....و اندوه بي تو بودن.
همیشه حجم غمهای مراتنها تو می فهمی غم امروز و فردای مرا تنها تو می فهمی من آن دریای خاموشم، تلاطم های قلبم کو بیا موجم، که غوغای مرا تنها تو می فهمی.
عشق مالک هیچ نیست و در تملک کسی هم در نمی آید:چرا که عشق را عشق کافیست.
قلبم رو شكستي ولي من بيشتر از قبل دوستت دارم ميدوني چرا ؟؟؟ چون حالا هر تيكه از قلبم تورو جداگونه دوست داره.
بوسه اختراع طبيعت است براي هنگامي كه كلام قادر به بيان احساسات نيست.
نمی دانم تولد چیست؟ فقط میدانم اجبار است. نمی دانم زندگی چیست؟ فقط میدانم بیهوده است. نمی دانم عشق چیست؟ فقط میدانم انها زود گذرند. نمیدانم محبت چیست؟ فقط میدانم در انسانهاي اين زمونه نیست.
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت.
وقتي ادم تنها ميشه ... دنبال دوست ميگرده ... وقتي پيدا ميکنه دنبال عيباش ميگرده ... و وقتي گمش ميکنه دنبال خاطراتش ميگرده ... و باز تنهايي که ميمونه با ادم .
خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ي خاطراتم رو انداختم يه گوشه اي و گفتم : فراموش ؛ يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : يادمه .
دهکده اي آتش مي گيرد همه دودش را مي بينند اما وقتي قلبی آتش مي گيرد کسي شعله اش را نمي بيند.
پنهان شدي و در كلماتم رها شدي
با من رفيق بودي و از من جدا شدي
دير آمدي به خاطرم اي نام ناشناس
با من چه دير دوست شدي ، آشنا شدي
روي لبم نشستي و من از تو بي خبر
چيزي شبيه بوسه ، شبيه دعا شدي
زيبا يي ات به رنگ صدا و سكوت بود
در گل سكوت كردي و در من صدا شدي
روياي فاتحانه ي يك قلب نااميد
پايان عاشقانه ي يك ماجرا شدي
قرار است امشب تو عاشق شوي!
سراغت بيايد از امشب تبي،
كه در آن بسوزي .. بسازي .. و بعد،
غرور خودت را ببازي .. و بعد
نداني چه ميخواهي از زندگي!
شبيه من از هر لحاظي .. و بعد
غزل مينويسي و من، بيخيال
ندارم به شعرت نيازي! .. و بعد
زمين و زمان پيش چشمت شب است
نه نوري، نه برقي .. _نه گازي!_ و بعد
تو هم عارفي اهل دل ميشوي
كه هفتاد شب در نمازي و بعد
خدا مينويسد كه «عاشق شوند!»
نه ابهام دارد، نه رازي ... و بعد ...
همينقدر ميدانم اينرا كه بعد
همين شد سرانجام بازي و .... بعد
قرار است امشب من عاشق شوم
شبيه تو امشب سراپا تبم
به نامت
به يادت
به عشقت
برايت ... ورقپاره خواهم نوشت
به پايان نخواهد رسيد امشبم
همین که برگی از آن شاخه ی جوان افتاد
نگاه مرد مسافر به آسمان افتاد
صدای سوت قطاری شکست در شب دشت
و لرزه بر تن تبدار ارغوان افتاد
ستاره های طلایی سیاه پوشیدند
ستاره ی من از آغوش کهکشان افتاد
شکفت بغض غریب قناری غمگین
و قطره قطره از آن چشم مهربان افتاد
چه واژه ها که به یادت کبود شد یخ زد
چه شعرهای سپیدی که از دهان افتاد!
همیشه یاد تو شیرین! هنوز با مایی
اگر چه فاصله ای تلخ بینمان افتاد
تو تا همیشه و هرگز تو تا ابد تو هنوز...
تو اتفاق شگفتی که ناگهان.... افتاد!
دلم دوید پی ات پله پله تا ملکوت
و خواست با تو بیاید ...که نردبان افتاد!
صدای پای مسافر به گوش باد رسید
و قصه اش همه جا بر سر زبان افتاد...
قایق بخر به آب بینداز و دور شو
پلکی تکان بده با ناز و دور شو
تا صخرههای ساحلی از شرم بشکنند
دستی بکش به پردۀ آواز و دور شو
شاید نسیم از تو خبر آورَد به شهر
بگذار پلک پنجره را باز و دور شو
بار تو هرچقدر سبکتر، رهاتری
شعری بگو نهایت ایجاز و دور شو
آنجا جزیرهایست پُر از میوه میشوی
غرق شکوفه باش از آغاز و دور شو
وا کن دهان! هوای جهان تازهات شود
مثل درختهای زبانباز و دور شو
پارو به رقص آمده از هُرم دستهات
با آن تهیّه کن پر ِ پرواز و دور شو
بندر به موجْ موج ِ تغزّل نیازمند
فالی بزن به خواجۀ شیراز و دور شو
«در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست»
قایق بخر! به آب بینداز و دور شو
«عبّاس سودایی»
از مجموعۀ کتاب شعر جوان کاشان
کیفی برای کودکی خویش میخرم
کیفی که پنج سال... که یک عمر باورم...
کیفی پُر از حسین، علی، زهره، مجتبی
درس نخوانده، ترکۀ تر، مشق، دفترم
کیفی که بوی خاطرههایم... که بوی رنج
بوی پنیر لهشده، نان، دستِ مادرم...
کیفی که سالهای مرا رنگ میزند
در گریههای مادر و در اشک خواهرم
خواهر! کجاست شانۀ دندانشکستهات؟
صبح آمدهست، شانه بکش باز بر سرم
دستان قاچخوردۀ خود را نشان بده
من را ببوس مثل همان بار آخرم
حالا اتاق خالی و این روزهای تلخ
کیفی کنار عکس قشنگت برابرم
کیفی که باز میشود و باد میبرد
پروانهای که خشک شده لای دفترم
«ابوالقاسم تقوایی»
از مجموعۀ کتاب شعر جوان کاشان
كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود
دو چشمات پر از اندوه واسه دل شكستگيم بود
آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه
تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چي ؟
خدا نخواسته
من تو آغوش تو باشم
قول ميدم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم
همه هستي قلبم دو حرف خلاصه ميشه:
عشق تو
بودن با تو
.دو نياز زندگيم شه
پرم از ترانه تو گرچه واژه ها حقيرن
خوبه وقتي نيستی پيشم اونا دستمو ميگيرن
راز عشق منو هيچ كس غير مهتاب نمي دونه
تنها شاهد واسه غصه، گريه و تنهاييم اونه
واي اگه من اين نبودم،
كاش می شد پرنده باشم
تا از اين دور بودن از تو ..
بتونم بلكه رها شم
يه پرنده شم شبونه بكشم پر به خيالت
برسم به لونه تو
بگيرم سر زير بالت
زندگيم رنگ خدا بود
اگه تنها تو رو داشتم
اگه ميشد واسه گريه
رو شونت سر ميگذاشتم

